من به حق مؤلف اعتقاد دارم اما فقط به عنوان يك ضرورت اجتماعی که چاره ای از آن نیست نه به عنوان یک ارزش فردی. دو هفته قبل به اتفاق استاد خوب فلسفه هنرمان، شهرام گيل آبادی (مدیر سابق رادیو جوان) اصفهان بودیم. هنرمندان مختلفی را دیدیم و پای کار و صحبتشان نشستیم. بیشتر از همه، شخصيت پیرمرد درویش مسلک قلمزن، علی ظریفی و روحیات و حرف های او بود که به دل من نشست. یکی از جملات طلایی اش که عمیقاً به آن معتقد بودم اما تا به حال آن را از هیچ هنرمندی نشنیده بودم این بود:
اثر هنری مال کسی است که آن را می فهمد، نه آن كه "پول" دارد!
در نوشته ها و کامنت های گذشته بر نکته ای تأكيد كرده ام كه فکر می کنم در آن خصوص به قول كرباسچی کلامم منعقد نشده است. این نکته بحث مخالفت با "اصالت" مکاتب فکری بشری بود. گفتم بحث ما منع و حذف تفکرها نیست بحثمان اصالت قائل نشدن برای این اندیشه هاست. دیروز داشتم به این موضوع فکر می کردم یاد ملاک بامزه ارزیابی مسعود فراستی در جشنواره فیلم فجر سال گذشته افتادم. فراستی دو جمله کلیدی داشت که درباره هر فیلمی می خواست قضاوت کند يكی از این دو جمله را به کار می برد: فلان فیلم حد خودش را نگه داشته، فلان فيلم حد خودش را نگه نداشته!
فکر کردم اگرچه این دو عبارت (مخصوصاً دومی) خیلی محترمانه نیست اما بدجوری مقصود را می رساند و درست می زند به هدف و در مورد این بحث عدم اصالت ایسم ها هم می تواند خیلی خوب مصداق داشته باشد. فکر کردم شاید خلاصه بحثم درباره مکاتب بتواند این باشد که مکاتب باید حد خود را نگه دارند و سعی نکنند برای کلیت هستی نسخه بپیچند. هواداران این مکاتب هم اگر با همین نگاه به مکاتب نگاه کنند اسیر و بیچاره این رهیافت های بشری که هر آن ممکن است تغییر کند و ابطال یابد نمی شوند و فقط به مثابه جستجویی در راه کشف حقیقت به آن ها می نگرند. این به نظرم یک حالت آرمانی است. اینکه خیال نکنیم قضاوت درباره هستی با یک ایسم مطلق انگار امکان پذیر است. اینکه وسیع تر ببینیم و بیندیشیم و هر مکتبی را در بهترین حالت تنها برای بخشی از نیاز بشر مفید و قابل بهره بدانیم نه بیشتر. اینکه مثل نقوش معماری ایرانی - اسلامی از کثرت به وحدت برویم نه اینکه در کثرت بمانیم و خامخیالانه ادعای یگانگی کنیم.
پ.ن: مرتبط با این بحث: مَثَل «فیل و تاریکی» مولانا و همینطور: فیلم «راشومون» کوروساوا
آلبوم جدید استاد شنیدنی است. من که متاسفانه تابحال جز معدود مواردی هیچ آلبوم موسیقی را اورژینال نخریده ام بعد از شنیدن رندان مست می خواهم آلبوم اورژینالش را هم خریداری کنم. یکی به خاطر جنبه سیاسی مسئله و اینکه فروش بالای این کار شجریان فی نفسه نوعی اعتراض است. دیگر به خاطر تجلیل از این استاد موسیقی آوازی ایران که می توانست مثل خیلی های دیگر سکوت کند و کسی هم از او انتظاری نداشت اما سکوت نکرد و هم به زبان ما اعتراضش را نشان داد هم به زبان زیباتر خودش با آن تصنیف مانای "تفنگ ات را زمین بگذار" و بالاخره به خاطر بزرگداشت خود این آلبوم که الحق شنیدنی است و شور و حال عجیبی دارد. یک دلیل دیگر هم هست که بیشتر شخصی و ذوقی است و آن هم بر می گردد به موضوع اشعار این آلبوم که درباره رندی و مستی است. بدنامی صفت والایی است که هر کسی نمی تواند از آن برخوردار شود. اشتباه فکر می کنند آن ها که گمان می کنند راحت می شود بدنام بود. من مصرانه بر این باورم که بد بودن ساده است اما بدنام بودن نه. بدنامی ارتباط تنگاتنگی با خوب بودن دارد. بدنامی لیاقت می خواهد.
به یاد حافظ و وبلاگ نخستین من بدنام که در حال حاضر حمید عزیز خیلی بهتر از من آن را به روز می کند:
گر همچو من افتاده ی این دام شوی ای بس که خراب باده و جام شوی
ما عاشق و رند و مست و عالمسوزیم با ما منشین اگر نه بدنام شوی
آیا رقص هم هنر است؟ یا نه بهتر است اینطور بپرسیم: آیا رقص هم می تواند هنر باشد؟ اگر می تواند چه نوع رقص هایی؟ همه رقص ها یا نه تعداد معدودی از آنها؟ کاری به کار نظریات نظریه پردازان شرقی و غربی در این باره ندارم. از خودم می پرسم. با همین آگاهی و ذوق محدودی که دارم. شاید بعداً نظرم عوض شود. ولی فعلاً:
اول از همه باید ببینیم هنر چیست که البته در این مختصر هم عمراً بتوانيم چنين چيزی را ببینیم! در یک تعریف کلی بدون مناقشه فرض می کنیم هنر یعنی: تجلی احساس خیال انگیز بشر نسبت به ابژه (متعلق شناسایی) در قالب های بیانی مختلف. به نظر من رقص هم مثل موسیقی و مجسمه سازی و خیلی هنرهای امروزی دیگر، مبدأ و منشأ هنری -به معنای امروزی هنر- ندارد و از اصل و اساس برای منظور دیگری كه بيشتر با غريزه مناسبت دارد تا خيال، بوجود آمده است. بنابراين تعجبی ندارد اگر همین امروز هم مصادیقی از آن ها به کرات وجود داشته باشند که همان منظور غریزی (و البته مبتذل) اولیه را دنبال کنند. با همه مصادیق هنری امروزی مجسمه سازی و موسیقی و رقص -که کم هم نیستند- هنوز فراوان داريم مجسمه ای که برای پرستیدن ساخته می شود و موسیقی و رقصی که برای تحریک جنسی یا به طور کلی، فراموشی و غفلت و سطحی نگری طراحی و اجرا می شود.
درباره رقص مشکل می شود اظهار نظر قطعی کرد. دلیلش هم تکثر انواع آن است که گاهی کمترین ارتباط ممکن را با هم دارند و جز در "فعالیت بدنی موزون بودن" وجه اشتراک دیگری با هم ندارند. به عنوان مثال «تانگو» بیشتر به یک عمل زیبای عاشقانه می ماند. به هیچ عنوان مبتذل نیست ولی در عین حال خلاقانه و مبتنی بر دریافت خیال انگیز از ابژه خاصی هم نیست. مثل بوسه است. از آن طرف «باله» ولی به نظر من از هنرترین رقص هاست و از زیباترینشان. کاملاً با خلاقیت و زیبایی و عنصر خیال پیوند دارد و از معدود رقص هایی است که می تواند حتی پالاینده و متعالی باشد. «پاتیناژ» بیشتر به فن نزدیک است تا خیال؛ ولی خب اگر با موسیقی بخصوصی و در شرایط بخصوصی کار شود می تواند به عملکرد باله نزدیک شود؛ مثل صنعت سینما که توانست در خدمت هنر قرار بگیرد. رقص «ایرانی» که اصلاً جدی نیست. هست؟ نمی فهمم محمد خردادیان واقعاً چه چيز این رقص را جدی دیده که متخصص آن شده است! رقص «عربی» ولی جدی است منتها در ابتذال! «تکنو» بیشتر به مقوله ورزش نزدیک است. رقص های «راک» و «متال» هم اگرچه در بدو خلق و ابداع به دلیل رویکرد اعتراضی و از آن مهمتر ابداعی شان رگه هایی از هنر داشته اند اما امروز بیشتر به جن زدگی شبیه شده اند. (یکی از کلیپ های خواننده متال مورد علاقه من «اِوَن سِنس» دقیقاً به همین قضیه اشاره دارد) «رپ» و «جَز/ جاز» ولی به آن طرف لغزیده اند و عوام زده شده اند اگرچه در اساس حرف های خوبی برای گفتن داشته اند. (فیلم «آخرین رقص را به خاطر بسپار/ Save Last Dance» را ببینید. تلفیق خوبی میان باله و جاز بوجود آورده. تلفیقی میان زیبایی و اعتراض. نوعی رقص متعهدانه!) و بالاخره رقص های محلی مثل «رقص سماع» هم بیشتر جنبه آیینی دارند و با مقوله هنر بنا به تعریفی که ارائه کردیم فاصله زیادی دارند.
با این تقریر آیا بهترین اظهار نظر درباره رقص و نسبت آن با هنر، قول به عدم اطلاق (نه در رد و نه در قبول) و قائل شدن به نوعی نسبیت در مسئله نیست؟ اگر هست پس هم آن هایی که از نام واژه رقص هم وحشت دارند کاملاً در اشتباهند هم آنهایی که به هرگونه مخالفت با هر نوع رقصی آلرژی حاد دارند.
۱
لوسیلا: بذار مردم به سنت هاشون بپردازند...
کومودوس: من بینش به مردم می دم و اونا برای همین من رو دوست دارند. اونا به زودی موعظه های چند تا پیرمرد خشکیده رو فراموش می کنند. من به اونا بزرگترین بینش زندگیشون رو می دم.
۲
سناتور: اون (کومودوس) مردم رو جادو می کنه و اونا گیج می شن. آزادی اونا رو می گیره ولی اونا بازم براش هلهله می کنند. قلب تپنده روم مرمر سنا نیست بلکه ماسه کولیزیومه*. اون به اونا مرگ می ده و اونا بازم دوسش دارن.
۳
ماکسیموس: مارکوس ارلیوس رویایی در سر داشت که روم بود. پراکسیمو! این او نیست... این اون نیست.

پ.ن: کولیزیوم: بنای عظیمی که از آن برای برپایی جنگ های گلادیاتوری در روم استفاده می شد.
رابطه اندیشه با عمل چیست؟ آیا باید بیشتر اهل فکر و اندیشه باشیم یا اهل انجام و عمل؟ جواب ساده اش البته معلوم است: میانه روی. اما مسئله اینجاست که میانه روی چیست. به نظر من که پیدا کردن راه میانه سخت ترین قسمت کار است. این چیزی است که این اواخر زیاد ذهن من را مشغول کرده. مثلاً در مورد همین حوادث اخیر. آیا ما که مثلاً کمی بیشتر از مردم عادی اهل تأمل و تفکر هستیم (مثلاً!) بهتر است یک طرف (چپ یا راست) را بگیریم و سفت و سخت ازش دفاع عملی کنیم یا اینکه نه، در پیشامدها و رفتار و گفتار شخصیت ها درنگ کنیم و در آن ها بیندیشیم و راحت زیر بار عملی که دیگران می خواهند انجام دهیم نرویم؟ اصولاً آیا آنهایی که محدوده فعالیتشان بیشتر فکری است تا عملی آیا آنها هم باید مثل دیگرانی که بیشتر با عمل سر و کار دارند رفتار کنند یا نه مسئولیت دیگری دارند؟ مثلاً یک نویسنده مهم یا یک سردبیر تأثیرگذار آیا درست است که برود در خیابان اعتراضش را بیان کند در حالی که به راحتی امکان دارد دستگیر یا کشته بشود؟ اگر برود باید بگوییم حماقت کرده یا نه، شجاعت به خرج داده؟ و اگر نرود باید بگوییم ترسیده، یا نه کیاست به خرج داده؟
به نظر من هر کسی باید بدون تعارف و با صداقت کامل با خودش دریابد که در چه صورتی بیشتر مفید است همان کار را انجام بدهد. کاری هم نداشته باشد که دیگران درباره اش بگویند شجاع است یا ترسو و یا احمق است یا باهوش. میانه روی و حفظ حد عدل کاملاً وابسته به این شناخت قبلی از موقعیت و وظیفه خود است. بعضی ها باید سکوت کنند و بعضی دیگر فریاد بزنند. بعضی ها باید بیندیشند و بعضی دیگر عمل کنند. بعضی ها هم مثل ملکه زنبور عسل، آنقدر مهم هستند که خیلی ها برای حفظشان جان خود را فدا کنند. چرا؟ چون جان خیلی های دیگر، آن هایی که بعدها می آیند و ادامه دهنده حیات این شبکه اجتماعی هستند به وجود و سلامتی کامل ملکه وابسته است. بعضی از زنبورهای باعسل یا بی عسل هم البته هستند که دم از تساوی ارزشی زنبورها می زنند و نمی خواهند قبول کنند هر کسی لیاقت و توانایی "زایش" ندارد.
«سنگینی درد شک و احساس گناه را کسی احساس می کند که تربیت و آموزش دینی، زمینه گذشته اوست. کسی که از کودکی حرمت به سنت و آیین را نیاموخته است از این درد چیزی نمی داند و حتی الحادش بی پایه است.»
یادبود ایوب در جهان کافکا/ سیاوش جمادی
با این وصف بالاخره بهتر است به کودکانمان حرمت به سنت و آیین را بیاموزیم یا نه؟ درد شک، کم دردی نیست؛ اما مگر هرچه سخت بود و دردآور، بد است؟ مگر غایت وجودی انسان آسایش و عافیت است؟ اگر این است که پس فرزند هرچه خودخواه تر و نازپرورده تر و لوس تر، بهتر!!
پ.ن
تصویب شد. CINEMAZAD را به روز می کنم. ولی فرقش با مطالب سینمایی اینجا این است که در اینجا محور، نگاه به فیلم ها از نظرگاه اندیشه است و طبعاً فکر شده تر می نویسم و در آنجا نه. آنجا بیشتر حکم یادداشت های شخصی و ترجیحاً آنی درباره فیلم هایی را که دیده ام دارد. احتمالاً مخاطب همین خط سبز بمانید بهتر است! :) ولی چقدر دوست داشتم دروغ های حقیقی (قصه ها) را به روز می کردم. حیف. قصه آمدنی است و چشمه دروغ های ما هم پس از ورود به دانشگاه، خشکیده انگار...

به نظر شما وبلاگ قبلی (CINEMAZAD) رو -نه به عنوان وبلاگ شخصی بلكه به عنوان وبلاگ تخصصی (مثل "نگــــاه" و "روشنايی های شب" و "دروغ های حقيقی")- با رويكرد معرفی فيلم های سينمايی و یادداشت شخصی نوشتن درباره شون به روز كنم يا نه؟ يا اينكه در اين رابطه كلاً پيشنهادی دارين؟
ناراحتی برخی دوستان لیبرالیسم-دوست، از مخالفت من با لیبرالیسم که از لحن بیانی شان کاملاً هويداست برای من خیلی عجیب است. اگر این دوستان به جای لیبرالیسم-دوست بودن، فاشیسم-دوست بودند من به هیچ وجه تعجب نمی کردم. گویا چيزی که بیش از همه باعث رنجش خاطر این دوستان شده مقایسه لیبرالیسم با فاشیسم است که من مدام هم روی آن تکیه می کنم! اما این که دلیل نمی شود محافظه کاری کنیم و کتمان کنیم. می شود؟! ولی خب، دیگر نمی خواهم از خودم بگویم. از «هربرت مارکوزه» نقل می کنم و از کتاب خواندنی و جریان سازش: «انسان تک ساحتی». مارکوزه در اینجا جامعه صنعتی مدرن را با توتالیتاریسم[۱] مقایسه می کند و بعد از آن پلورالیسم[۲] را هم در این مقایسه وارد می داند. به نظر من اگر منظور مارکوزه را از این عبارات آنطور که باید دریابیم و با خودمان هم صادق باشیم خواهیم پذیرفت که این مقایسه از جنس همان مقایسه لیبرالیسم با فاشیسم است که من آن را مطرح کردم. شما قضاوت کنید:
«اندیشه ای که امروزه در جامعه های صنعتی حکومت می کند، همانا ربط دادن زمان كار و فراغت انسان ها به نيازمندی های اقتصادی، سیاست توسعه یا دفاع ملی و خلاصه حاکمیت ارزش های مادی است، که البته این طرز فکر به کلی نادرست و زیان بخش است. جامعه ای صنعتی که بر پایه این نظر سازمان های تکنولوژیک خود را بنیان نهاده باشد، كارش به توتاليتاريسم خواهد كشيد. توتالیتاریسم تنها روشی وحشتناک سیاسی نباید تلقی شود، دستگاهی اقتصادی-تکنولوژیک نیز هست که به نام تأمين منافع عمومی، در تمام شئون یک کشور آشکارا اعمال نفوذ می کند و مسلم است که در شرایط وحشت انگیزی که توتالیتاریسم در یک سرزمین پدید آورده، مخالفت با اين سيستم ممكن نيست. توتاليتاريسم به رفتاری که از دولت یا حزب سر می زند منحصر نیست و قبل از هر چیز، باید این سیستم را در امر تولید و توزیع مؤثر بدانيم، از اين بابت كاملاً به سيستم «پلورالیسم» احزاب و روزنامه ها شباهت دارد با رعایت اصل «تفکیک حقوق و اختیارات» و غیره.»
پ.ن
۱- رژیم سیاسی و اقتصادی که برخلاف نظام دموکراسی، قوای مقننه-قضاییه-اجراییه، از هر جهت و به طور دربست، زير نفوذ و اختيار گروه چند نفری به نام هیأت حاكمه يا دولت قرار گيرد و آزادی و حقوق افراد، به بهانه مصالح ملی پایمال شود.
۲- نظام سیاسی که به همزیستی گروه ها و سازمان های آزاد اداری و خبری ارج می نهد.
* متن گفتار مارکوزه و نیز تعاریف ارائه شده از توتالیتاریسم و پلورالیسم از: انسان تک ساحتی، هربرت ماركوزه، ترجمه محسن مؤيدی، تهران، اميركبير، ۱۳۶۲
* علاوه بر کتاب مارکوزه، كتاب «زوال دوران کودکی» نیل پستمن هم مباحثی درباره لیبرالیسم دارد که در اين مقاله ام در جام جم چاپ به آن اشاره کرده ام: «در جست و جوی کودکی از دست رفته/ به مناسبت روز جهانی کودک/ جام جم، انديشه، پنجشنبه ۱۶ مهر ۱۳۸۸»
«طلسم شده» هیچکاک را هم مثل عمده فیلم هایش دوست داشتم اما برخلاف بقیه با این یکی یک مشکل کوچک داشتم و آن هم اینکه احساس می کردم هیچکاک در این فیلم زیاده از حد تعلیمات خشک و جزمی فرویدی را جدی گرفته است! نه اینکه بالکل با این آموزه ها مخالف باشم اما با اطلاقش شدیداً مخالفم؛ با اينكه هر چيز مربوط و نامربوطی را به کودکی و عقده حقارت و حتی غریزه جنسی برگردانند و خوش خیالانه تصور کنند نسخه را پیچیده اند. تردید دارم خود فروید هم اینطور که طرفدارانش هستند بی انعطاف و جزم اندیش بوده باشد. کافی است یک رفیق صمیمی روان شناسی خوانده داشته باشید تا بفهمید در دانشگاه های روان شناسی ما چه بتی از فروید ساخته اند. خوب است حالا فروید شاگردی مثل یونگ داشته که بیاید و نظریات استادش را نقد کند. اگر نبود چه می شد؟ بگذریم. این را گفتم که بگویم دلیل اینکه «طلسم شده» را فقط یک بار دیده بودم همین فاصله ای بود که با فیلم داشتم. اما... اشتباه کرده بودم. هیچکاک در «طلسم شده» آن طور ها هم مسحور تعالیم فرویدی نیست. اتفاقاً او هم به نوعی در پی اطلاق زدایی از اين آموزه هاست. نمی دانم فیلم را یادتان هست یا نه. شخصیت «کنستانس پیترسن» که نقشش را اینگرید برگمن بازی می کند اصلاً برای این وجود دارد که ثابت کند تعلیمات فرویدی یک چیز مهم کم دارد. همان چیزی که یونگ به آن اشاره می کند: عشق. از این بالاتر رابطه کنستانس با دکتر-بیمار-معشوقش! است که به جای مطابقت با نظریات فروید بیشتر با نظریات روان شناسان پست مدرن و آموزه های مربوط به روان درمانی فرآیندگرا مطابقت دارد و همچنین با نظریه فوکو در «تاریخ جنون» مبنی بر تردید در مرزهای قائل شده میان دکتر و بیمار. تماشای دوباره این فیلم هیچکاک آن هم با این دریافت تازه، بعد از هفته ها فیلم ندیدن، لذت مضاعف داشت.
پ.ن
این عکسی که از صحنه «رویا»ی فیلم گذاشته ام در واقع امضای طراح صحنه اش است. چه کسی جز «سالوادور دالی» می تواند این صحنه را طراحی کرده باشد؟!